زندگی جایی میان لحظه ها گم میشود این چنین دور انتظاری میشود از پس کوری امید اما با صدای پای خورشید روز بیدار میشود... و اما (صبح) ! که بر پیشانی نجیبش شرمی از راز شبانه میچکد ! راز سیاه و تیرگی... که تیرگی رفتنت بود ابتدا باور نداشتم و با خود میگفتم: شاید عده ای بیکارند اما دیگران را سر کار میگذارند اما چندی بعد دیدم نه رفتی ...واقعیا! با خود گفتم چگونه رفتی و خود گفت: در زیبایی های شبانه آهسته آهسته ستاره ها را میچینند تا خود بدرخشند! و حال زایشگاه پر شده از تازه به دوران رسیده ها! و حال هر شب ستاره ها فانوس به دست در جستجوی گمشده ای نابود میشوند! و حالا چراغهای شب یکی یکی روشن میشوند و دل من تاریک تاریک... و این بود راز سیاه شبانه! از سیاهی گفتم... سیاهی که از این که با سایه اش همرنگ بود به خود میبالید و دنیا یکرنگ تر از سایه ندیده است این یک حقیقت بود!... و فرزندش که بعضی ها به نوزاد درشت بزرگ زاده میگویند پسری به گفته ی خودش با سری بزرگ که امید به او داریم... برای اینکه محتاج کسی نشود فقط خود خوری میکرد... میگویند افراد خود خور هرگز گرسنه نمیمانند ولی همیشه گرسنه بود گرسنه ی عشق از عشق گفت ...با عشق مرد... این همان حدیث گفتنی ست... شیرین زبانی اش کار دستش داد و بالاخره زبانش را خورد و این آخر سری ها سکوت کرد ...خیلی... هیچ کس اوی واقعی را ندید آرزوی دیدنش حتی به دل خورشید نیز ماند ... چرا که او یک ستاره بود! آنقدر خونگرم بود که روزی چند بار جوش می آورد و آنقدر خونسرد که به یکباره یخ زد! و آنقدر بلند پرواز بود که بالاخره سقوط کرد... همیشه سر خودش کلاه میگذاشت ولی هیچکس اعتراضی نمیکرد و مترسکهای زیادی به تقلید کلاه بر سر خود میگذاشتند چرا که هرگز به پای او نمیرسیدند ... آهای...! مترسک ها به احترام او کلاهتان را بردارید! بر دستانش دستکش داشت تا کسی دستش را نخواند! به قول بنده خدایی اینها همه یک نفرند؟... چقدر تضاد... هم ظاهر و هم باطن از ظاهر گفتم... سیاهی که پیش همه سفید رو شد...صورتش زیباترین نقاشی از چهره...چشمانش آسمان سیاه شب پر از ستاره همان آسمان هفتم که کوچکتر که بودیم از آنجا به عنوان جایگاه خداوند یاد میکردند!...و پسوند چشم که ابروست... هر چی کمون بوده و هست از روی ابروش میسازن ...کمون که ابروش نمیشه همینه جنگو میبازن! قلمی بود و مانند قلم مدرسه نرفته نویسنده نیز شد... پاهایش پاهایی بود به رنگ سرمای غربت... که به جستجوی گرما میرفت... و آن کفش ها...که بدون سوخت مسافر میبرد مسافری که از دور دست ها آمد و به دور دست نیز رفت... خستگی راهش آنقدر زیاد بود که باید تا ابد میخوابید!... مردی که زن نامیده میشد...چون هم مادری کرد و هم پدری...چون ابرویش را میتراشید تا کسی نگوید بالای چشمت ابروست...! و با این که شلوار بر تن داشت برخی دست به دامنش میشدند و او پاسخ میداد! و یک روز شد متوفی...کسی که میرود توی اتاقش و تصمیم میگیرد تا ابد جواب کسی را ندهد اتاقش...قبر...یک اتاق کاملا شخصی ودیگر کودکان کنارش نمیتوانند بخوابند پس میتواند به دور از هر حرف و سخنی تا به ابد آرام بخوابد... آنگاه که رفت کلامی برای گفتن نبود و خود به چشم گفت: امشب از سیل نگاهت واژه ها گم میشوند! حالا چه کنم که بر تو تکیه کرده بودم ای عصای بلورین گفته بودند بلور شکننده ست بار سنگینی تکیه ات او را میشکند اما باور نداشتم چرا که با مهربانی اش تمام این مدتها نگه داشته بود مرا! و دیگر از من نمیگیری نشان ای خوش نشان بی نشان گفت: چطور شد که به من لقب بلورین را دادی ... بلور و مهربانی؟ گفتم: آنقدر مهربان بودی که وقتی از سنگینی تکیه ام درد داشتی تنها به آرامی اشک میریختی و از اشکهایت عصایی از جنس بلور برایم ساختی اما... نمیدانم ...خب...شکستی دیگر! و حالا من و تنهایی و خلوت دوباره حدیث گریه را سرودیم... ای وای ... یکدفعه متوجه شدم! تو و تنهایی؟ پس این که بود که پرسید و اینبار من بودم که از مهربانی برایش میگفتم؟ البته... باز هم مهربانی خودش...خب!... از خودش میگفتم! با که میگفتم من تنها نیستم رفتم به طرف آیینه تا ببینم ... ببینم که تنها نیستم و تصویری دیدم ... بهتر است بگویم عکسی...که میخندید! آه... زندگانی به همین قشنگی بود که نگاه تو به من میخندید... قطره ای مانده به دریا برسم گریه ای دیگر مرا یاری کنید... حال تو میخندی؟ خود گفت: تو باور داری؟ آیینه میگوید ! دروغی در کار نیست خود گفت: من نمیدانم چرا آیینه ها خوش باورند! من به سرمای سکوت به شب و تنهایی و همه بغض کبود و به آیینه ی صد پاره ی ماه که شکسته دل شب...مینگرم. و اشک میریزم... (یک صدا) گفت: فرصت گریه تمام است بخند اما من نمیتوانستم به من گفت: آدامس (لقمه ی لجباز) بسه ! نگاه کردم عصبانیتش رو خورد و دوباره با لبخند گفت: تو چه چیز میخواهی چه دوست داری گفتم تو را! گفت من هم تو را اما... اما باید برای کسی مرد که بتواند زنده ات کند! من برای تو و امثال تو مردم اما تو با این گریه ها نه تنها زنده ام نمیکنی بلکه من را بیشتر یاد مردنم می اندازی! اصلا باران نگاهت را به من بسپار تا همیشه سبز باشم باران باران... از شدت باران است که خوب نمیبینم مرا چشمی دهید همان لحظه بود که خود گفت: یک نفس مانده به دیدار سحر ... چشم گل از شوق او تر میشود گل از عطر باران معطر شده! ... کنار کاغذی های طبیعت نشسته ام...نهر اشکی را سرودم به کبوترهای شعرم گفتی تا پر بگیرند... وقتی به رفتنت فکر میکنم دلم میسوزد ولی آتش نمیگیرد از چرای رفتنت! که باید میرفتی... کنار خاطرات پیر تو من جوانتر میشوم اصلا کودک میشوم... تو همیشه مهربانی من همیشه کودکم و دوباره آن صدا گفت من هم کودکم و نیاز به مهربانی دارم پس گریه را بس کن! گریه حدیث نامهربانیست!... گفتم: چشم ! و دوباره ستاره ی زندگی ام در باغ مهربانی روییدند حالا با این همه سپیده تیرگی نمیبینم... امشب از خنده ی خورشید خدا بیدار است تو نیز بیداری و آن لحظه که نیز من سویت می آیم همگی بیداریم... چه کسی گفت که مرگ ...خفتن است؟ بیداری جاودانگیست و این سالگرد جاودانگی توست! |